فصل اول – دیدار با محبوبم
خاطرههایی هست که داغ میشوند و میمانند؛ هر چند سال هم که بگذرد، رنگ نمیبازند. یکی از آنها لحظهای است که نخستین بار او را دیدم؛ دختری که قرار بود همه چیز را دگرگون کند. نامش نگینه بود.
آن روزها ما تنها کودک بودیم؛ هر دو شاگرد یک کودکستان به نام «ستاره». در مکروریان زندگی میکردیم، یکی از مدرنترین ساحات کابل که در دههٔ شصت میلادی ساخته شده بود. ساختمانهای نو، پنج و شش منزله، از کانکریت ریخته شده و به رنگی روشن که باد و زمان کمکم آن را میشست.
کودکستان ستاره میان همان بلوکها ایستاده بود؛ مانند ستونی از نظم. دو منزل، راست و گوشهدار، با دیوارهای سفید که نشان باران و خاک را بر خود داشت. کلکینهای چهارگوش در ردیفهای منظم، مانند چشمانی مراقب.
همه چیز از همانجا آغاز شد. در صنفهای رنگارنگ، میان بلوکهای بازی، رنگها و خندهها، پیوندی میان ما زاده شد؛ پیوندی که با گذشت زمان محکمتر شد و دردناکتر.
من بازیگوش بودم، بیقرار و همیشه در پی ماجرا. او نقطهٔ مقابل من بود؛ آرام، فهمیده، در رفتار بزرگتر از سنش. وقتی میافتادم، او بود که دستم را میگرفت. وقتی دیگران او را میآزردند، من بودم که مشتهایم را گره میکردم. ما مثل دو نیمهٔ یک کل بودیم؛ و با آنکه نمیدانستیم عشق چیست، میدانستیم که به هم تعلق داریم.
نگینه زیبا بود، اما نه از آن زیباییهای افسانهای. زیبایی او خاموش بود و بیادعا؛ چیزی که بود، بیآنکه بخواهد دیده شود. موهای سیاهش نرم بر شانههایش میریخت و چشمانش — درشت، تیره و زنده — نیرویی داشت که نمیگذاشت نگاه از او برداری.
روزهایی که نمیآمد، دنیا خالی بود. نه بازی میخواستم، نه دویدن. اما همه چیز تغییر میکند. مکتب آغاز شد و بیآنکه بفهمم چگونه، او از زندگیام رفت.
سالها گذشت. درس، رخصتی، دوستان تازه. خاطرهٔ او آهستهآهسته کمرنگ شد، مثل عکسی که رنگش را از دست میدهد. اما گاهی، بیخبر، تصویرش در درونم پیدا میشد و آنگاه دلم میگرفت؛ مثل خلایی که پر نمیشد.
پنج سال گذشت. نخستین روز سال تعلیمی نو بود. جادهها پر بود از کودکانی با لباسهای نو، بکسها و آرزوها. من هم یکی از آنها بودم؛ بیآنکه بدانم آن روز مرا دوباره به او میرساند.
همان وقت بود که او را دیدم. دختری کمی جلوتر از من میرفت. بلندقامت بود و نرم قدم برمیداشت. موهایش سیاه بود مثل شب و چشمانش — چیزی در آنها بود. خواستم نگاهم را بردارم، اما تنم فرمان نمیبرد. برگشتم تا یک بار دیگر ببینم. و همانجا، در تلاقی نگاههایمان، حس کردم زمان ایستاد.
قلبم چنان میزد که صدایش را میشنیدم. خودش بود. نگینه. نگینهٔ من.
نمونهٔ خوانش در همینجا پایان مییابد.
ادامه داستان را بخوانید
ادامهٔ داستان قیس و نگینه در کتاب است. نسخهٔ خود را به فارسی/دری یا سویدنی سفارش دهید.
