کتاب

زنجیر عشق

Kärlekens länkar

داستانی واقعی از عشق، خانواده، مهاجرت و آغازی دوباره

قیس و نگینه در کودکی در کابل با هم آشنا می‌شوند. آنچه با یک دوستی ساده و خاموش آغاز می‌شود، به عشقی بدل می‌گردد که جنگ، غیرت خانوادگی، مهاجرت و هشت سال انتظار آن را می‌آزماید. «زنجیر عشق» داستانی واقعی است دربارهٔ آنچه انسان با خود می‌برد، وقتی ناگزیر است همه چیز دیگر را جا بگذارد.

مجیب ویس عزت · فارسی / دری · سویدنی

رمان · برگرفته از واقعیت

Kärlekens länkar

زنجیر عشق

مجیب ویس عزت

عشق · خانواده · مهاجرت

دربارهٔ کتاب

کابل، در سایهٔ بلوک‌های بلند کانکریتی مکروریان. قیس پسری است بازیگوش و بی‌قرار که همیشه دنبال ماجراست. نگینه نقطهٔ مقابل اوست؛ آرام، فهمیده و در رفتار، بزرگ‌تر از سنش. آن‌ها کودکان یک کودکستان‌اند و بی‌آنکه بتوانند نامش را بگویند، می‌دانند که به هم تعلق دارند.

مکتب آن‌ها را از هم جدا می‌کند. سال‌ها می‌گذرد و خاطره کم‌رنگ می‌شود، تا آنکه یک روز عادی مکتب، آن دو را دوباره به هم می‌رساند و زمان در میان یک جادهٔ خاک‌آلود می‌ایستد.

اما این عشق در کشوری رشد می‌کند که در حال فروپاشی است. جنگ، وفاداری‌های خانوادگی و قانون‌های سخت غیرت سر راه می‌ایستند. راهی که در پیش است از ترس، مهاجرت، مرزها و کشورهای بیگانه می‌گذرد و از هشت سالی که نه آن دو و نه خانواده‌هایشان فراموشش خواهند کرد.

«زنجیر عشق» داستان دو جوان است که حاضر نیستند دست یکدیگر را رها کنند، و بهایی که برای آن می‌پردازند. این کتاب در عین حال داستان پدران و مادران، خواهران و برادران و دوستی است؛ و داستان خانواده‌ای که سرانجام باید میان غرور و آشتی یکی را برگزیند.

مشخصات کتاب

عنوان
زنجیر عشق / Kärlekens länkar
نویسنده
مجیب ویس عزت
گونه
رمان برگرفته از داستانی واقعی
زبان‌ها
فارسی/دری و سویدنی
حجم
هشت فصل، حدود ۲۹۰ صفحه
پیشگفتار
داکتر سید اکرام‌الدین حصاریان

این کتاب اکنون به زبان فارسی/دری («زنجیر عشق») و به زبان سویدنی («Kärlekens länkar») موجود است. نسخهٔ کامل انگلیسی منتشر نشده است.

درون‌مایه‌های کتاب

«زنجیر عشق» یک داستان عاشقانه است، اما پرسش‌هایی را نیز با خود دارد که بسیاری از خانواده‌ها آن‌ها را می‌شناسند؛ به‌ویژه خانواده‌هایی که میان کشورها، زبان‌ها و ارزش‌های متفاوت جابه‌جا شده‌اند.

عشقی که خود انتخاب می‌کند

دو جوان که در محیطی دست یکدیگر را رها نمی‌کنند که دیگران انتظار دارند به‌جای آنان تصمیم بگیرند.

خانواده، غیرت و وفاداری

اینکه محبت به خانواده و عشق به یک انسان دیگر چگونه در برابر هم قرار می‌گیرند و این رویارویی با خواهران، برادران، پدران و مادران چه می‌کند.

جنگ و گسست

کودکی‌ای در کابل که با نزدیک‌شدن جنگ دگرگون می‌شود، و سرنوشت امنیتِ روزمره وقتی ناگهان از میان می‌رود.

مهاجرت و مرزها

راه عبور از کشورهای بیگانه، شرط‌های قاچاق‌بران، اتاق‌های انتظار و پاسگاه‌ها؛ روایتی از درون، بدون بزرگ‌نمایی.

آغازی دوباره

کشوری نو، زبانی نو، کاری نو؛ و عشقی که باید از فقر، دوری و سکوت نیز جان به در ببرد.

آشتی

پرسشی که کتاب تا پایان با خود دارد: آیا آنچه میان آدم‌ها می‌شکند، روزی ترمیم می‌شود؟ و این کار چه بهایی دارد؟

از متن کتاب

چند سطر از داستان؛ برگزیده برای نشان‌دادن لحن و فضا، بدون آشکارکردن رویدادها.

«خاطره‌هایی هست که داغ می‌شوند و می‌مانند؛ هر چند سال هم که بگذرد، رنگ نمی‌بازند.»

«ما مثل دو نیمهٔ یک کل بودیم؛ و با آنکه نمی‌دانستیم عشق چیست، می‌دانستیم که به هم تعلق داریم.»

«آن بیرون، دنیا در انتظار بود؛ و هر بار که به کرهٔ جغرافیا نگاه می‌کردم، دلتنگی در من بزرگ‌تر می‌شد.»

«همان‌جا ایستادم؛ بی‌حرکت، وسط جاده، انگار کسی همهٔ هوا را از من گرفته بود.»

پیشینهٔ کتاب

«زنجیر عشق» بر پایهٔ یک زندگی واقعی نوشته شده است. این روایت به‌آهستگی و در طول زمان شکل گرفت؛ از گفت‌وگوها، خاطره‌ها و روایت‌هایی که نویسنده امانت‌دار نوشتن‌شان شد.

مجیب ویس عزت شانزده سال با نوجوانان و خانواده‌ها کار کرده است و در کار حرفه‌ای خود بارها با انسان‌هایی روبه‌رو شده که تجربه‌های سنگین گسست، مهاجرت و اختلاف خانوادگی را با خود دارند. همین تجربه، لحن کتاب را ساخته است: نزدیک، خویشتن‌دار و بدون قضاوت.

نام‌ها و برخی جزئیات برای حفاظت از افراد پشت این داستان تغییر یافته‌اند.

کتاب نخست به فارسی/دری نوشته شد و نسخهٔ سویدنی آن نیز به قلم خود نویسنده موجود است.

پیشگفتار و نقد ادبی

پیشگفتار به قلم داکتر سید اکرام‌الدین حصاریان

نسخهٔ فارسی کتاب با پیشگفتاری از داکتر سید اکرام‌الدین حصاریان آغاز می‌شود؛ کسی که نخست تنها برای ویرایش و تقریظ سراغ دست‌نوشته رفت و سپس در خواندن آن ماند.

«قصد داشتم تنها چند ورق آغازین را بخوانم، اما به‌مجرد آنکه چند صفحه را از نظر گذراندم، در خود شور و حالی ویژه یافتم.»

«این داستان خواننده را گام‌به‌گام به سرزمین ادبی نویسنده رهنمون می‌شود. من نه تنها شیوهٔ امانت‌داری و سبک دلنشین نویسنده را می‌ستایم، بلکه عفت و پایمردی چهره‌های اصلی داستان را نیز تحسین می‌کنم.»

  • داستانی واقعی از جامعهٔ افغانستان، با زبانی ساده و صمیمی.
  • تصویری از سال‌های جنگ در کابل و اثر آن بر خانواده‌های عادی.
  • روایتی باورپذیر از راه‌های مهاجرت از ایران و ترکیه به‌سوی اروپا.
  • جوانانی که زیر فشار سنگین، اخلاق و کرامت خود را نگه می‌دارند.
  • سندی اجتماعی، به‌اندازهٔ یک داستان عاشقانه.

نقل‌قول‌ها خلاصه و کوتاه‌شدهٔ متن پیشگفتار فارسی است.

نمونهٔ خوانش

نمونهٔ خوانش

آغاز فصل نخست کتاب را اینجا بخوانید. ادامهٔ داستان در نسخهٔ چاپی است.

فصل اول – دیدار با محبوبم

خاطره‌هایی هست که داغ می‌شوند و می‌مانند؛ هر چند سال هم که بگذرد، رنگ نمی‌بازند. یکی از آن‌ها لحظه‌ای است که نخستین بار او را دیدم؛ دختری که قرار بود همه چیز را دگرگون کند. نامش نگینه بود.

آن روزها ما تنها کودک بودیم؛ هر دو شاگرد یک کودکستان به نام «ستاره». در مکروریان زندگی می‌کردیم، یکی از مدرن‌ترین ساحات کابل که در دههٔ شصت میلادی ساخته شده بود. ساختمان‌های نو، پنج و شش منزله، از کانکریت ریخته شده و به رنگی روشن که باد و زمان کم‌کم آن را می‌شست.

کودکستان ستاره میان همان بلوک‌ها ایستاده بود؛ مانند ستونی از نظم. دو منزل، راست و گوشه‌دار، با دیوارهای سفید که نشان باران و خاک را بر خود داشت. کلکین‌های چهارگوش در ردیف‌های منظم، مانند چشمانی مراقب.

همه چیز از همان‌جا آغاز شد. در صنف‌های رنگارنگ، میان بلوک‌های بازی، رنگ‌ها و خنده‌ها، پیوندی میان ما زاده شد؛ پیوندی که با گذشت زمان محکم‌تر شد و دردناک‌تر.

من بازیگوش بودم، بی‌قرار و همیشه در پی ماجرا. او نقطهٔ مقابل من بود؛ آرام، فهمیده، در رفتار بزرگ‌تر از سنش. وقتی می‌افتادم، او بود که دستم را می‌گرفت. وقتی دیگران او را می‌آزردند، من بودم که مشت‌هایم را گره می‌کردم. ما مثل دو نیمهٔ یک کل بودیم؛ و با آنکه نمی‌دانستیم عشق چیست، می‌دانستیم که به هم تعلق داریم.

نگینه زیبا بود، اما نه از آن زیبایی‌های افسانه‌ای. زیبایی او خاموش بود و بی‌ادعا؛ چیزی که بود، بی‌آنکه بخواهد دیده شود. موهای سیاهش نرم بر شانه‌هایش می‌ریخت و چشمانش — درشت، تیره و زنده — نیرویی داشت که نمی‌گذاشت نگاه از او برداری.

روزهایی که نمی‌آمد، دنیا خالی بود. نه بازی می‌خواستم، نه دویدن. اما همه چیز تغییر می‌کند. مکتب آغاز شد و بی‌آنکه بفهمم چگونه، او از زندگی‌ام رفت.

سال‌ها گذشت. درس، رخصتی، دوستان تازه. خاطرهٔ او آهسته‌آهسته کم‌رنگ شد، مثل عکسی که رنگش را از دست می‌دهد. اما گاهی، بی‌خبر، تصویرش در درونم پیدا می‌شد و آن‌گاه دلم می‌گرفت؛ مثل خلایی که پر نمی‌شد.

پنج سال گذشت. نخستین روز سال تعلیمی نو بود. جاده‌ها پر بود از کودکانی با لباس‌های نو، بکس‌ها و آرزوها. من هم یکی از آن‌ها بودم؛ بی‌آنکه بدانم آن روز مرا دوباره به او می‌رساند.

همان وقت بود که او را دیدم. دختری کمی جلوتر از من می‌رفت. بلندقامت بود و نرم قدم برمی‌داشت. موهایش سیاه بود مثل شب و چشمانش — چیزی در آن‌ها بود. خواستم نگاهم را بردارم، اما تنم فرمان نمی‌برد. برگشتم تا یک بار دیگر ببینم. و همان‌جا، در تلاقی نگاه‌هایمان، حس کردم زمان ایستاد.

قلبم چنان می‌زد که صدایش را می‌شنیدم. خودش بود. نگینه. نگینهٔ من.

نمونهٔ خوانش در همین‌جا پایان می‌یابد.

ادامه داستان را بخوانید

ادامهٔ داستان قیس و نگینه در کتاب است. نسخهٔ خود را به فارسی/دری یا سویدنی سفارش دهید.

متن کامل کتاب در این وب‌سایت منتشر نمی‌شود؛ تنها نمونهٔ خوانش بالا عمومی است.

دربارهٔ نویسنده

مجیب ویس عزت نویسنده، مشاور خانواده و آموزگار است و در ستاکهولم زندگی می‌کند. او دارای لیسانس و ماستری در علوم سیاسی و شانزده سال تجربهٔ کار با نوجوانان و خانواده‌هاست.

کار حرفه‌ای او مشاورهٔ خانواده، ادغام اجتماعی و آموزش را در بر می‌گیرد؛ و همان پرسش‌ها در کتاب نیز جریان دارند: پیوند خانوادگی، گسست، غیرت، اعتماد و راه بازگشت به یکدیگر.

سفارش کتاب

درخواست سفارش خود را بفرستید تا قیمت، ارسال و روش پرداخت برای شما فرستاده شود. لطفاً بنویسید کدام نسخهٔ زبانی را می‌خواهید.

  • نسخهٔ فارسی/دری: زنجیر عشق
  • نسخهٔ سویدنی: Kärlekens länkar
  • درخواست نسخهٔ امضاشده را در بخش پیام بنویسید
  • سخنرانی و نشست با نویسنده جداگانه قابل هماهنگی است

ادامه داستان را بخوانید

درخواست سفارش خود را بفرستید تا قیمت، ارسال و روش پرداخت برای شما فرستاده شود. لطفاً بنویسید کدام نسخهٔ زبانی را می‌خواهید.

درخواست سفارش